يه روز که داشتم مقصد را دنبال ميکردم متوجه شدم که ميتريدات هم داره دنبال من مياد.
مثل هميشه بي مقدمه شروع کرد به گفتن يه داستان عجيب . تعريف ميکرد که :
يه دفعه زماني که 24 سالش بوده و توي اوج آرزوها و اهدافش به سر ميبرده ناگهان بر اثر يه حادثه خيلي معمولي ميمره !!! (( به نظر خودش حتما بايد دريک سانحه هوايي اونم بعد از نجات دادن 400 ،500 نفر مسافر در لحظه خروج ، روي پله هاي هواپيما و توي بغل خوشگل ترين مهماندار هواپيما
عاشقانه جون ميداده .))
توي همون لحظاتي که داشته ميمرده يه دفعه متوجه يه صورت آسموني ميشه که داره اونو ميبينه . به اون ميگه تو کي هستي و جواب ميشنوه که
من فرشته مهربان مرگ هستم و اومدم تا جان را از کالبد خاکيت بستانم و رهايت کنم.
ميتريدات فرياد ميزند اين کدامين خداوند عادل است که به تو فرمان مرگ مرا داده.
فرشته مهربان به آرامي ميگويد : يگانه خداوند عالميان و خداونده هرچه هست و نيست. خداي من و خداي تو.
ميتريدات باز فرياد ميزند من چنين خدايي نميشناسم زيرا اگر عادل بود لحظه مرگ مرا اين چنين معين نميکرد.
فرشته مهربان ميگويد : در کجاي اين رسالت بي عدالتي ديدي که اين گونه خشمناک گشته اي؟
ميتريدات جواب ميده : من هدفهاي بسيار دارم . ميخواهم فيلسوف شوم . ميخواهم طبيب شوم ، ميخواهم درمان دردهاي بسياري را کشف کنم.ميخواهم ستاره شناس شوم وراز عالم را کشف کنم . ميخواهم توانگر شوم و ثروت بسار گرد آورم . ميخواهم...
فرشته مهربان ميگويد : تو همه چيز را براي خود ميخواهي ؟
ميتريدات جواب ميده : نه اين گونه نيست . فيلسوف ميشوم و مردم را با معني خدا آشنا ميکنم . طبيب ميشوم و به همه ميفهمانم که خداوند بزرگترين شفا دهندست.
ستاره شناس ميشوم و با گفتن راز جهان و بزگي آن به مردم آنان را از بزرگي خداوند آگاه ميسازم و ثروتمند ميشوم و با کمک به مردم به انها ميگويم که
روزي دهنده خداوند است.
فرشته مهربان خنده اي آرام کرد. ميتريدات گفت به چه ميخندي. فرشته گفت : آيا تو ميپنداري که خداوند بدون تو نميتواند همه اين موضوعات را به بندگانش بفهماند. به راستي که اگر خداوند چنين نميخواست بيماري نميداد که شفا دهد. کلمه نميداد که معني دهد .
آسمان نميداد که رازي درآن پنهان کند و بنده نمي آفريد که روزي دهد.
حال توکه اين گونه دم از بي عدالتي ميزني در اين 24 سال چه کردي.
ميتريدات لحظه اي تامل کرد و آنگاه حرفهايش تمام شد. زبانش بريد. چشمانش مبهوت ماند و مرگ مستولي گشت که ناگهان نوري آمد و گفت:
ما به عدالت تو رفتار ميکنيم و زنگي از تو نستانيم . تو نيز اگر توانستي به عدالت ما رفتار کن .اما به بندگانم بگو که کسي را ياراي ماندن در عدالت ما نيست.
پس ميتريدات زنده ماند .
ميتريدات ميگه اگه خدا منو بندازه تو جهنم برام مثل بهشته. چون جهنم من زمانيه که قراره براي پس دادن جواب اين عدالت روبروي خداوند بايستم.
از شدت شرم نيست خواهم شد.