اما همین... پس چگونه ببوسمش ، چگونه در نگاهش غوطه ور شوم ، چگونه ...
تقدیم به شما تا تقدیمشان کنید :
در آن لحظه که در باغ زیبای رویاهایم قدم در راه افکار بی انتها مینهادم به ناگاه در زیر باران گلبرگهای سفید وصف شده صفتهای خیالی خویش را غرق در بیقراری دیدم ، غرق در انتظار ...
گفتمش : انتظار چرا ؟
گفت آدمی به قرار زنده است ، به انتظار و انتظار کشیدن به اندوه و غم خوردن به محنت و درد کشیدن و به صبوریو صبور بودن .
گفتمش من نیز با تو غرق در انتظار میشوم .
بالهای خسته اش را به دورش پیچید و به درون مه که در دور دست بود خیره شد.
با درد از خودم گذشتم و به مه رسیدم .
گفتمش : با یک بغل اطلسی به دیدارت خواهم آمد.
میتریدات در دور دست پیداش شد. مثل یه اسب چهار نعل میومد. البته این عادیه. هر کی جای من بود فکر میکرد داره با یه خبر خیلی خوشحال کننده میاد. ولی نمیدوننه که این بابا همیشه این جوریه.
به من که رسید بیدون مکث گفت : سلام خسته . گفتم علیک سلام شنگول. کاش منم مثل تو اینجوری خوش بودم . تو این انرژیت تموم نمیشه ؟ خنده ای کردو گفت چرا وقتی مردم تموم میشه .
گفتمش منم اگه مثل تو عمر بلند داشتم که غمی نداشتم . حداقل از این نمیترسیدم که ممکنه عمرم برای پیدا کردن مقصد کفاف نده.
گفت تو غصه کشکی میخوری بابا ول کن این حرفارو لذت ببر از این همه حالی که خدا داده !!!
گفتم کدوم حال بابا فعلا که حالمو گرفته .
گفت حال زیاده اما تو چون توشون غرقی حتی حسش هم نمیکنی اگه نبودن انوقت میشد حال گیری الاهی اونم از نوع اساسیش .
بزار یه داستان واست بگم : ( قابل ذکره به این داستانای بی مقدمش عادت کردم ) یه روز که خدا همه چیرو آفرید وحی داد به همه خلایق که جمع بشین کارتون دارم.
همه جمع شدن . خدا گفت : خب من شما هارو آفریدم اما حالا حالا ها مونده تا لذت آفریده شدن رو درک کنید واسه همین میخوام یه حال مشتی بهتون بدم که برید خوش بشید .
خلایق همه هنگ کردن آخه اولا تا اون موقع کسی حال نکرده بود که معنی حال کردن رو بفهمند . واسه همین همه حاجو واج مونده بودن .
خدا گفت خب اول حال درشته رو میدم بعد احتمالا بشکن زد یا کاری شبیه همین کرد آخه صدا داد. و در این لحظه بود که صدا آفریده شد . همه تا صدای بشکن یا یه چیزی تو همین مایه هارو شنیدن حسابی حال کردن گفتن عجب چیزه با حالی چه کیفیتی عجب لطیفه چه فرکانسه ملسی داشت نویز هم اصلا نداره وای خدا ولوم بدهههههههه عجب فازی داد.
خدا گفت حالشو بردید حالا میخوام فول کیف بشید و یهو پرتغال رو آفرید . همه یه کم گیج شدن آخه تو ربط دادن این دوتا گیر کرده بودن . خدا هم که دیدی این خلایق خرفت تره این حرفان که ربط این دو تا رو بفهمن گفت : زیاد به مخ نداشتتون فشار نیارید آخه تازه آفریده شدین فابریک مونده . این یه میوس برید ابشو بگرید بریزید تو لیوان بعد بشینید رو کاناپه یه سی دی ملایم هم از سارا برایت من یا هر خری که دوست دارید بزارید و هم گوش کنید و هم آب پرتغال بنوشید و کلا حالشو ببرید.در ضمن حتما خنک بنوشید!!!
به میتریدات گفتم این داستان بود ؟ خندید و گفت این تفکر منه و به نظرم درسته . پس نسبت به این تفکر و تفکرهای این چنینی همیشه در حال حال هستم. فکر کن اگه صدا خلق نمیشد چه ضده حالی میشد یا حتیبد تر آب پرتغال نبود .
میتریدات شاید چرتو پرت میگه اما زیاد هم بد نمیگفت . چقدر خوبه که ما میشنویم ، میبینیم ، میگوییم ، میخوریم ، میخوابیم ، راه میرویم و حتی میمیریم ....
من در اتاق تنها هستم . شاید تنهایی بهانه ای برای شلوغی درونم.
به چه چیز فکر میکنم...
به گذشته که اتفاق افتاده . به آینده که خواهد آمد و همه چیز را دگرگون کند و گذشته شود.
به لحظه که در آنم. به خودم ، به آنها ، به...
من تنها شدم . در شلوغی و هیاهوی اطرافم تنهام . شکستن سکوت دلیلی برای تنها نبودن نیست.
آمدن ، گفتن ، دیدن ، چشیدن ، به خوشایندشان نبود.
می آیند ، میروند ، میخوانند ، میبینند ، قضاوت با کیست ؟
به دستان چه زیبا رویان و زیبا صفتان بوسه زدم.
پدرم : همه آرزوهایم، دیواری که بر آن تکیه زدم.آسایشش گرمی قلبم است و رویشم از محبت اوست.
مادرم : همه کسم . همه وجودم . روزگاری در آغوشش و حال در کنارم . به آینده مرا راه ببر تا بگویم فرزند تو ام.
خواهرم : دوست لحظه های غریب. مونس حرفهای نگفته . شوق دیدن آینده اش . در نگاهش حسرت برای خودم.
... و به دستان زیبا رویان که چه بیهوده خرج کردن از دخل عشق بود.
شاید هم لحظه ای بودن و تر شدن از احساس خواستن کسی برای خودم.
و مرگ ، چه سرد چه آرام و چه عمیق و لرزان.
من از پل زمان گذشتم.
با زندگی خواستم معامله کنم . ۲۵ سال خواستن چیزی که ۲۵ سال برایش میروم.
اما شک کردم. زندگی بهای گزافی برای معامله میگیرد.
اما معامله انجان شد. دادم و گرفتم.
۲۵ سال بیهوده دادم ، ۲۵ سال گرفتم.
با خودم گفتم دیگر صبر نخواهم کرد . دیگر نه.............................
سگ دانا
روزي سگ دانايي از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزديک شد دريافت که به او هيچ توجهي نمي کنند.
لذا از کارشان شگفت زده شد و ايستاد.
در اين اثنا گربه اي تنومند که آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد و گفت :
برادران با ايمان ! همواره دعا کنيد زيرا اگر دعاي خود را با شدت بسيار تکرار نمائيد در خواستتان استجابت ميشودو از آسمان موش ميبارد!
سگ دانا با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي که از آنان روي گردان مي شد با خود چنين گفت :در درک آنچه که در کتابها هست ، کودن تر از اين گربه ها نيست. مگر در کتابها نخوانده اند که آنچه با رازو نياز و دعا از آسمان فرود مي آيد ، استخوان است و نه موش ؟!
مثل هميشه بي مقدمه شروع کرد به گفتن يه داستان عجيب . تعريف ميکرد که :
يه دفعه زماني که 24 سالش بوده و توي اوج آرزوها و اهدافش به سر ميبرده ناگهان بر اثر يه حادثه خيلي معمولي ميمره !!! (( به نظر خودش حتما بايد دريک سانحه هوايي اونم بعد از نجات دادن 400 ،500 نفر مسافر در لحظه خروج ، روي پله هاي هواپيما و توي بغل خوشگل ترين مهماندار هواپيما
عاشقانه جون ميداده .))
توي همون لحظاتي که داشته ميمرده يه دفعه متوجه يه صورت آسموني ميشه که داره اونو ميبينه . به اون ميگه تو کي هستي و جواب ميشنوه که
من فرشته مهربان مرگ هستم و اومدم تا جان را از کالبد خاکيت بستانم و رهايت کنم.
ميتريدات فرياد ميزند اين کدامين خداوند عادل است که به تو فرمان مرگ مرا داده.
فرشته مهربان به آرامي ميگويد : يگانه خداوند عالميان و خداونده هرچه هست و نيست. خداي من و خداي تو.
ميتريدات باز فرياد ميزند من چنين خدايي نميشناسم زيرا اگر عادل بود لحظه مرگ مرا اين چنين معين نميکرد.
فرشته مهربان ميگويد : در کجاي اين رسالت بي عدالتي ديدي که اين گونه خشمناک گشته اي؟
ميتريدات جواب ميده : من هدفهاي بسيار دارم . ميخواهم فيلسوف شوم . ميخواهم طبيب شوم ، ميخواهم درمان دردهاي بسياري را کشف کنم.ميخواهم ستاره شناس شوم وراز عالم را کشف کنم . ميخواهم توانگر شوم و ثروت بسار گرد آورم . ميخواهم...
فرشته مهربان ميگويد : تو همه چيز را براي خود ميخواهي ؟
ميتريدات جواب ميده : نه اين گونه نيست . فيلسوف ميشوم و مردم را با معني خدا آشنا ميکنم . طبيب ميشوم و به همه ميفهمانم که خداوند بزرگترين شفا دهندست.
ستاره شناس ميشوم و با گفتن راز جهان و بزگي آن به مردم آنان را از بزرگي خداوند آگاه ميسازم و ثروتمند ميشوم و با کمک به مردم به انها ميگويم که
روزي دهنده خداوند است.
فرشته مهربان خنده اي آرام کرد. ميتريدات گفت به چه ميخندي. فرشته گفت : آيا تو ميپنداري که خداوند بدون تو نميتواند همه اين موضوعات را به بندگانش بفهماند. به راستي که اگر خداوند چنين نميخواست بيماري نميداد که شفا دهد. کلمه نميداد که معني دهد .
آسمان نميداد که رازي درآن پنهان کند و بنده نمي آفريد که روزي دهد.
حال توکه اين گونه دم از بي عدالتي ميزني در اين 24 سال چه کردي.
ميتريدات لحظه اي تامل کرد و آنگاه حرفهايش تمام شد. زبانش بريد. چشمانش مبهوت ماند و مرگ مستولي گشت که ناگهان نوري آمد و گفت:
ما به عدالت تو رفتار ميکنيم و زنگي از تو نستانيم . تو نيز اگر توانستي به عدالت ما رفتار کن .اما به بندگانم بگو که کسي را ياراي ماندن در عدالت ما نيست.
پس ميتريدات زنده ماند .
ميتريدات ميگه اگه خدا منو بندازه تو جهنم برام مثل بهشته. چون جهنم من زمانيه که قراره براي پس دادن جواب اين عدالت روبروي خداوند بايستم.
از شدت شرم نيست خواهم شد.
این بیت متعلقه به دیوان حافظ. اما نه حافظی که بهمون شناسوندن. حافظی که کامل نمیشاسیمش.اگه کسی دیوانه حافظی پیدا کرد که این توش بود و مهم تر اینکه این مطلب هم خونده به من خبر بده.
قرآن تنها کتابی هست که تحریف نشده. این دیوان حافظ کاملا تحریف شده و سانسور شدست. البته قرآن هم یه جوره دیگه تحریف شده.
بی وضو دست نزن ، رو زمین نزار ، پاک برو سمتش ، عربی تلاوت کن تا ثواب ببری ، ... .
قرآن توی خونه هامون شده دکوری. فقط وقتی میخواهیم بریم سفر ار زیرش رد میشیم. یکی هم که بمیره میریم سراغش عربی میخونیم تا مرده آروم شه ( ای بابا مرده که مردست خودمون آروم بشیم).
تا حالا قرآن را فارسی ختم کردی ؟
سلام
هرکسی توی زندگیش یه دوست خیالی داره. یکی که همه آرمانهاش در اون خلاصه میشه. دوست خیالی بعضی ها خودشونن. بعضی ها خودشون را در تصوراتشون در قله آرمانهاشون قرار میدن و با خوده خیالیشون دوست میشن و باهاش خلوت میکنند. بعضی ها هم یه دوست خیالی رو در ذهنشون میسازند و اونو در کانون موفقیت ها قرار میدن و بابهاش دوست میشن.
دوست خیالی من اسمش میتریدات هست. اون بیش از ۲۰۰۰ سال سن داره !!! از همه علوم سر رشته داره. ۳ بار ازدواج کرده. یک بار ورشکسته شده و دور ثروت رو خط کشیده. سیگار نمیکشه. اهل مشروب بوده ولی یه ۷۰۰ یا ۸۰۰ سالی هست کنار گذاشته. یه بار هم شاه شده ( راست یا دروغش با خودش ). میگه میدونه قبر جیمی هافا کجاست. بدون مسواکش حتی از روی برج ایفل هم پایین نمیپره. خونش هم همین دورو براست. یه جای دنج هم بلده که قول داده منو یه بار با خودش ببره .یه جای قشنگ یه دریاچه.
من هر شب مقصد راهمو گم میکنم توی راهه برگشت میتریدات رو میبینم که کناره یه پیره مرد نشسته و با هم سخن میگن.
من ا... هستم.